چاراهی که اغلب شلوغ بود شد پاتوقمون.

نه جای عجیب‌وغریبی بود و نه آدمای خاصی اونجا بودن. یه فلافلی که با ارفاق فراوان چند مدل ساندویچ مثل همبرگر هم می‌زد و یه فضا واسه خودش دست‌وپا کرده بود.

یه شب که داشتیم قدم می‌زدیم و ساعت نزدیک ۱۲ شب بود به این فلافلی رسیدیم.

رسیدیم و سوال کردیم که هنوز چیزی مونده؟

در جواب از ما خواست که بشینیم و منتظر باشیم.

دوتا فلافل دو نون.

اینجوری این فلافلی شد پاتوق ما.

 

منظورم از ما شروع یه داستان عاشقانه نیست. این روند جلسات من و همکارم بود که شکل جدیدی به خودش گرفته بود و ما در فضای دور از دفترودستک خیلی بهتر بودیم. انگاری هوای آزاد صاف می‌ره تو مخ آدم و هر چی کلمات گوشه ذهنت هست رو جمع می‌کنه میاره جلو سرت. توام کافیه لب تر کنی تا سرازیر شن روی زبونت و یه هوا لازم داره که وقت بازدم بخوره به تارهای صوتیت و صدا بزنه بیرون.

 

شاید اغلب آدما نشستن کنج دفتر و یا یه جای دنج رو برای گپ زدن و سروکله زدن با همکارشون انتخاب کنن؛ اما من از دسته آدما بودم که حرف زدن رو با راه رافتن تلفیق کردم و اینو دوست داشتم.

بحثم این نیست شمام راه برید عین من یا من همه جلساتم توی فلافلی محله. نه اصلا. وقتش نیست که بگم و بهتره برم سر اصل مطلب.

بحثم اینه پاتقمون عوض شد اونم به یه خاطر بد.

 

یادم میاد آخرین دفعاتی که رفتیم و نشستیم دیگه مثل قبل خدماتی در کار نبود.

تا قبل این هرباری می‌رفتیم همه چی خوب بود و اون بنده‌خدام هواسش به ما بود و به شاگردش می‌گفت پسر ببین آقایون چی می‌خوان.

این اواخر به خودش می‌گفتیم که علی آقا ما نون محلی مغازتو می‌خواستیم یا علی آقا قرار بود سس نزنی ما خودمون می‌زنیم و یا حتی علی آقا این ساندویچ ما چی شد پس؛ تهش به یچی ختم می‌شد.

علی آقا یه نگاه بی‌جون نه چندان محترمانه بهمون می‌کرد و یه ببخشید می‌گفت که انگاری ما باس می‌گفتیم ببخشید و بعدشم کار خودش رو انجام می‌داد.

اینجوری شد که پاتوق ما هم عوض شد و دیگه علی آقا رو ندیدم.

 

 

علی آقا کارش درست بود و حسابی سنگ تموم می‌ذاشت و حواسش به همه مشتری‌ها بود تا اینکه تعدادشون زیاد شد.

نمی‌دونم جای علی آقا نیستم بدونم چرا اینکار رو کرده اما این رو خوب می‌دونم که بعضیا هنوز واسه کار بزرگ (به‌لحاظ ابعادی) ساخته نشدن یا باید ساخته شن و بعد بیان سروقت بزرگ کردن کارشون.

 

 

 ختم کلام اینکه از علی آقا یاد گرفتم که تا وقتی کارات خیلی همه‌گیر نشده خوب می‌شه خدمات داد؛ اما امان از روزی که خدماتت وا بده و نتونی جواب سفارشای ملت رو بدی.